برچسب:
نویسنده: نیما محمدی
طبق معمول همیشه روزها میومدن و میرفتن
چه فرقی میکرد امروز تابسون باشه یا زمستون
چه فرقی داشت مهر که میشه مدرسه ها باز میشه...
وقتی گذشت زمان و خودم رو دیدم که یهو عزیزی گفت باز هم پاییز رسید. فصل قدم زدن های دو نفره.
این جمله مثل پتک توی سرم خورد.
هنوزم بهش فکر میکنم اشکم درمیاد.
دوباره پاییز شد. دوباره نه. سی و چند ساله در زندگی من پاییز میشه و من هر بار تنها توی سکوت خودم پاییزو قدم میزنم.
برچسب:
نویسنده: نیما محمدی